چرا نمی تونم چرا؟
همش فکر میکنم باید از ی جایی شروع خوبی داشته باشم ولی خودمو گول میزنم دلم برای قلب خستم برای روح ناآرامم جسم تنهام که نمی تونه ی حرکت به نقطه ی روشن خود بره افسوس که می ترسم دلم می خواد فریاد بزنم........حرفهای من بوی غم می دن بدم مییاد ولی من شکست خوردم تو زندگی نقطه ی تاریک ترسناک می شه .......هدفم نامعلوم
تانیا چرا؟
سلام
به خدا توکل کن و امیدوار باش .
سلام.
پست قبلیت روخوندم.
این یکی پستت رو هم.
این دوتا کاملا ضدهمدیگه هستن.
من کاملا شخصیتم با پست قبلیت همخونی داره. وقتی خوندمش نمیدونم چجوری بگم ؛یه حسی داشتم.
ولی این یکی روکه خوندم باید بگم شایدمثل هم باشیم.
به هرحال
خوشحال شدم
سلام
به وبلاگتون سر زدم خوشحالم از اینکه میتونی حرفاتو صادقانه بیان کنی امید وارم موفق باشی بی نهایت امیدوارم
از نظرتون سپاسگذارم نمیدونم شاید ی وقتایی آدم حرفایی میزنه که نباید بنویسه و بیان کنه . بهر حال منم صادقانه حرف میزنم .